بهانه نیست
باور کن
من، خدا را کم دارم
یک وجب راستی
یک نگاه عاشق
یک پرواز بی ترس
همه را با تو، کم دارم
بهانه نیست باور کن
که از پرستو شدن
دلم پرواز می کشد
از آزادی
از این همه زندان، پر از خالی
دلم تاریک است
بهانه نیست
باور کن
که دلم غم دارد
لحظه ای دیدن تو کم دارد
و
من در این خواب همیشگی
بیدارم
بهانه نیست
باور کن
نمی دانم، که چرا پر از خالی شدنم
و دلم باز دوباره
چشم به راه نگاه هرزه ای نشسته است
بهانه نیست
باور کن
که نمی دانم
عشق چیست
و
هوس کدام
و در اندوه عاشق شدن
در کوچسار خاطرات
سرگردانم
بهانه نیست
باور کن
|
دیوان عصیان |
|
فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانهء عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو لغزیده بود در مه آئینه رازی درون سینهء من می سوخت
|
ای عشق، از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی،از دودمان عشق
آب از تو طوفان شد،خاك از تو خاكستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين چون بيستون ويران
هر كوه بي فرهاد،كاهي به دست باد
هفتاد پشت ما، از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادر زاد
از خاك ما در باد،بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني،ما ميرويم از ياد

تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست
يا نگاهم بكند چشم تو مجبور كه نيست
شده يكبار بيايي به دلم سر بزني؟
با توام! خانه تنهايي من دور كه نيست
آنكه با شاخه گلي حرف دلش را مي زد
پر درد است ولي مثل تو مغرور كه نيست
خواستم دل بكنم از تو ولي حيف نشد
لعنتي غير تو با هيچ كسي جور كه نيست
مشكل اينجاست نگفتي تو به من ، ميدانم
تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست...

شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!
گرنه کورید و نه کر،
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است;
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را ،بردباری می کنند!
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد ،
خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم ، باز ،- نومیدانه- خواهش می کنم:
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!
بس کنید.
خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی *** که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد *** دگران روند و آیند و، تو همچنان که هستی
چه شکایت از فراقت که نداشتم، ولیکن *** تو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به *** که تحیّتی نویسی و هدیّتی فرستی
دل دردمند مارا که اسیر توست، یارا *** به وصال مرهمی نه، چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا *** تو که قلب دستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا، به خدای بخش مارا *** تو و زهد و پارسایی، من وعاشقیّ و مستی
دل هوشمند باید که به دلبر سپاری *** که چو قبله ایت باشد، به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت، نه به دست جهد باشد *** چه کنند اگر ، زبونی نکنند و زیر دستی؟
گله از فراق یاران و جفای روزگاران *** نه طریق توست سعدی،کم خویش گیر و رستی
قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه
جدائی از خاطره ها. از دست بی وفائیه
وحشتم از عاشقی نیست. بلکه از فاصله هاست
حراسم از پرپر شدن. توآغوش خاطره هاست
آخره همه عاشقی ها قصه بی وفائیه
تنهائی نشستنم. بهتر از آشنائیه
پناه تنهائیه دل عکس های یادگاریه
تو قلبمو شکستی و دل یاد گرفت شکستنو
بزار فراموشش بشه
دل دادن و دل بستننو
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره
مفای شمع
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم تست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقی است با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر ترا حافظ عجب در سرگرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع