
ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم
وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ
ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟
همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی...
میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی...
ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...
بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...
بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...
بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...
بهم نگفتن...
نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...
نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه...
اگــــر از ياد تو يادي نکنم ميشکنم
بر لب کلبه ي محصور وجود
من اگر دراين خلوت خاموش سکوت
اگـــــر از يــاد تو يـــادي نکنم ميشکنم
راز دل
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم
در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم
به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم


| اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم |
ديرگاهي است در اين تنهايی
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.

در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است
![]()
|
آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود. آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت . آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم . آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان . آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي » آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است . آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت . ![]() آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم . آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش. آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد. آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم . آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد . آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست . آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن . و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست . و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت و بلند نظري |
تا که خود با درد هستی سوز خود امیختم
تا جدا ماند من در من ز هر بیگانه ای
از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم
برگ زردی بودم و در تند باد حادثات
بر تن هر شاخه ی بی ریشه ای اویختم
من
هر روز
تو را مرور میکنم
این کتاب زندگانی
تا کی؟
ورق خواهدخورد


![]()
ترا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
و اینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب![]()
تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند ان گاه
چه اتش هاکه دراین کوه بر پا میکند هر شب![]()
تماشایی ست پیچ وتاب اتش ها خوشا برمن
که پیچ وتاب اتش را تماشا میکنم هر شب![]()
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب![]()
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هر شب![]()
تمام سایه هارا میکشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب![]()
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بی ازار با دیوار نجوا میکنم هر شب![]()
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب![]()

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق كنم
زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده
زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده
زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته
نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است
همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع
كننده است كه زندگی زيباست
اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای
قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم
|
چيزی جز سکوت در برابرت ندارم...هيچ ! حالا من در هياهوی درونم گم شده ام ببين به کجا رسيده ام فقط يکبار بنگر به من ببين چگونه می پرستمت
ببين به جای اشک برايت دعا می کنم..
ببين برای گفتن ِ ؛ دوست داشتنت ؛ التماس می کنم در سکوت می شکنم..... تو را فرياد می زنم..... در سکوت اشک می ريزم...برای تو لبخند می زنم.... بمان !!!! ....بمان تا فريادم به گوشت برسد..... لبخند بزن...که آرزوی ديدنش را دارم... هنوز صدای خنده هايت در گوشم آواز می خوانند.. آواز سر مستی ..آواز زندگی به پاکيت قسم...به زلالی آب قسم دوستت می دارم....... |
اگه کسی دیوانت بود عاشقش باش
اگه عاشقت بود دوستش داشته باش![]()
اگه دوست داشت بهش علاقه نشون بده![]()
اگه علاقه بهت داشت فقط بهش لبخند بزن![]()
منکه حسابی دیونتم![]()
ببین![]()

روزی که عشق را قسمت می کردند
پرواز را به تو دادند
و قفس را به من...
از پشت میله ها آسمان پیدا نیست
تا جای پای آبیت را تماشا کنم
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید.
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید عجل
بخت بد بین از عجل هم ناز میباید کشید

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقانه هست هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدمکا کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین
دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین
|
گل من گریه مکن
که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که: غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات –
بینوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
***
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج « قفس » بال و پرم می سوزی
***
گل من گریه مکن
که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که :غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دهان تو در غنچه ی لب ها زیباست
گل من گریه مکن
تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم! | ||
وز هفت دريا بگذرم
اي شعله تابان من
هم ره زني هم رهبري
هم اين سري هم آن سري
اي نور بي پايان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
اي ديدن تو دين من
وي روي تو ايمان من
اي هست تو پنهان شده
در هستي پنهان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
اي يار من اي يار من
اي دل برو دلدار من
اي محرم و غم خوار من
اي دین و اي ايمان من
خوش ميروي در جان من
اي درد تو درمان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
وز هفت دريا بگذرم
اي شعله تابان من
هم ره زني هم رهبري
هم اين سري هم آن سري
اي نور بي پايان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
اي ديدن تو دين من
وي روي تو ايمان من
اي هست تو پنهان شده
در هستي پنهان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
اي يار من اي يار من