تبليغاتX
آشیانه
خودمونیا
به غم کس اسیرم که زمن خبر ندارد

                        عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

                        دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

 

                                                              { تولدت مبارک ناهید جان}




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:55 توسط ..:: داداشا ::..

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازی گوش.

و او یک ریز پی در پی دم گرم وخموشش را در گلویم بفشارد

و خواب خفتگان دل خفته را آشفته تر سازد،بدین سان بشکند

دائم سکوت مرگبارم را.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:43 توسط ..:: داداشا ::..

کویر... آسمان... سکوت، این سه همسایه همیشگی من،

همچنان در آستانه خانه ام به انتظار ایستاده بودند.

کویر،افق در افق،تا چشم کار میکرد،در برابرم دامن کشیده بود

و از همه سو تا بی نهایت دور رفته بود.

سوختهُ تافته،غمگینُ پُر استراب و آسمان بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:25 توسط ..:: داداشا ::..

زیستن مشکل شده و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهد و دیر می گذرد که احساس می کنم خفه می شوم و هیچ نمی دانم چرا از بودن خویش بزورگتر شده ام و این جامعه

بر من تنگی می کند.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:7 توسط ..:: داداشا ::..

اینم یه عکس خیلی قشنگ 

من خیلی باهاش حال کردم 

شاید خودمم ۱روز این کارو کردم 

اون روز زیادم دور نیست




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:12 توسط ..:: داداشا ::..

اي كساني كه مامور دفن من هستيد گوش فرا دهيد تابوت مرا در جاي بلندي قرار

دهيد تا باد بوي مرا به سرزمين عاشقان ببرد و چشمان مرا باز بگذاريد تا همه بدانند

كه چشمان من در آرزوي ديدن تنها گل باغ دلم چقدر حسرت كشيدند . دستان مرا

از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند كه دستان من به معبود خويش نرسيده و روي

مرا با پارچه سياهي بيوشانيد تا همه بدانند كه روزهاي من در سياهي گذشته

است و روي قبر مرا يك تكه بگذاريد تا وقتي آب مي شود احساس كنم كه معبودم

دارد برايم اشك مي ريزد 

این مطلب جالبو دوست عزیزم سهیلا برام گذاشته 

خیلی ممنون سهیلام خانوم واقعا لذت بردم

از دوستان میخوام به وبلاگ سهیلا خانوم هم سر بزنن واقعا کارش عالیه




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:50 توسط ..:: داداشا ::..

بهار با تمام وجودم دوست دارم . . .

وصيت نامه ...
اي کساني که مأمور دفن من هستيد

مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام


دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم.

 موهايم را اشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده نشده است.

 چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام.

بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي مادرم برايم گريه کند.

دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است.

 بر سنگ مزارم بنويسيد:

 که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:46 توسط ..:: داداشا ::..

بی تو سودازده  دشت جنونم 

                       

                                  صید افتاده به خونم

 

                                     به چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

 

بی من از کوچه گذز کردی و رفتی

 

    بی من از شهر سفر کردی ورفتی

 

        نظرت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

 

تو ندیدی بی تو من در همه شهر  غریبم

 

                                                 بی تو من رنده نمانم

 

                                                                        نتوانم که بمانم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:57 توسط ..:: داداشا ::..

سلام

داداشی چرا با من قهر کردی امروز ۱ شنبه میام مهلتون




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 16:24 توسط ..:: داداشا ::..

از معلم ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت: حرام است از معلم هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول محور نقطة قلب جوان ميگردد از معلم تاريخ پرسيدند عشق چيست؟گفت:سقوط سلسله ي قلب




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط ..:: داداشا ::..

ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟ اخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:57 توسط ..:: داداشا ::..

تنهاي تنهاي تنها... من ان "ني خشکم "بر لبهاي نا پيدايي که قصه فراق را مدام در من ميدمد و خاطره اي از" روزگار وصل "خويش از عمق دور و مجهول درون خاموشم آشنا و شور انگيز سر بر ميدارد و جان سرد و غمگينم را, گرم وشاد, در آغوش مي فشرد. چه آسوده و خوب خود را در خويش احساس مي کنم ,در قالب بودن خويش درست جا افتادن! نه مرواريدي در بند گردن اين و آن بودن ,نه ازگردنبند گسسته اي رها افتادن, در آغوش صدف خويش خزيدن شده ام




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:56 توسط ..:: داداشا ::..

بيادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم نيستي




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:55 توسط ..:: داداشا ::..

امشب اين خانه عجب حال و هوايي دارد . گپ زدن با در و ديوار صفايي دارد . همه رفتند از اين خانه ولي غصه نرفت. بازم اين يار قديمي چه وفايي دارد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:53 توسط ..:: داداشا ::..

الهي... با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس تورا با ذره ذره وجودم تكرار ميكنم يا نور ...يا نورالنور...يا منورالنور...يا كل نور ...وعاشقانه تو را مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي گذاشت............................ خدايا، در هيچ كدام از لحظات لذتبخش زندگي به يادت نبودم وتنها وقتي كه به بن بست ميرسيدم تو را ياد ميكردم .حال تنها تو هستي كه در كنار مني .الهي مرا در سخت ترين لحظات زندگي به خود وا مگذار....
خدايا!... نفس هاي من هيچ نيستند؛ به جز شمارش معكوس ديدار من و تو... در اين جا هيچ خبري نيست . معبد من، بوي تو را دارد... ملتمسانه ترين نگاه خيس ساكتم از آن توست... من لباسهاي كهنه ام را به شوق ميهماني تو با وسواس مي شويم... اي عطش آب آگاهي!اي آتش عشق دل دريايي طوفان زده ام! آغاز و پايان من تويي... عاشقانه از تو، چه كسي را مي توان دوست داشت؟ ........... خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدايابه کدامين گناه اشک شرم ازديده جاري سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم.اشک در ديدگانم جمع شدوبغض شرم وپشيماني ازگناهان ديگرمجال سخنم گرفت. خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد مي زنم: خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم... خدايا،شرمنده ام اززيادي گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:51 توسط ..:: داداشا ::..

برایم نوشت : هیچ وقت عاشق نشو ! زیرا که تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت " زیرا که عظمت عشق چنان خرد و ناچیزت می کند که دیگر حتی صدای خرد شدن استخوانهایت را نخواهی شنید ولی اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست بدار " بخند و گریه کن و قدم بردار




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:49 توسط ..:: داداشا ::..

هر چی از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی انگار بی محاباتر از همیشه لا به لای این همه خطوط مبهم و واژه های ندیده دوباره از سر سطر اغاز می شوی  با این همه هنوزم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:49 توسط ..:: داداشا ::..

دل من يه روز به دريا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنيا زد و رفت ، زنده ها خيلي براش کهنه بودن، خودشو تو مرده ها جا زد و رفت




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:45 توسط ..:: داداشا ::..

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من کاش چشات يه جاده ميز د از دل تو تا دل من




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:44 توسط ..:: داداشا ::..

خدا را دوست دارم
چون لطافت قلب را بنا نمود

زندگی را باید دوست داشت
به شرط رسیدن به عشق

عاشقی را دوست دارم
به شرط رسیدن به عشق

آسمان و زمین را باید نگریست
تا بیاموزیم از آن معرفت عشق

دریا و خورشید را باید دوست داشت
به شرط
پ
یوستن به اوج دریا

پروانه را باید دوست داشت
چون بدون چرخیدن به عشقش زنده نخواهد ماند

صدف را دوست دارم
چون در دل خود مروارید عشق می گذارد

دوست را باید بپرستیم
چون بدون دوست لطفی در جهان نیست

و تو را دوست دارم
چون بدن تو زندگی ام بود سرد و خاموش

و همیشه باید عاشقان را درک کنیم
چون جز عشق چیزی در قلب آنها حک نشده



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:31 توسط ..:: داداشا ::..

فرق من و تو:

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:19 توسط ..:: داداشا ::..

سه گانه اي براي اين روزهايم 1. به دنيا آمديم که لذت ببريم ... از دنيا می رويم تا رنج نبريم!!حال مرا بازی نده ! به درک ... اين تو و اين چرخ فلک. 2. مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است / لبخند هاي لاغر خود را / در دل ذخيره مي کنم : باشد برای روز مبادا !! اما ! در صفحه هاي تقويم / روزي به نام روز مبادا نيست!!! آن روز هر چه باشد / روزي شبيه ديروز / روزي شبيه فردا / روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما کسي چه مي داند ؟ شايد ..... امروز نيز روز مبادا باشد! 3. گفتم چي مي‌کشي؟ گفت: فقط خط خطي مي‌کنم.!!! گفتم يک خانه بکش، يک رودخانه، پنج تا درخت، يک تاب.. بعد همه را خط‌خطي کن. گفت «من ديوانه نيستم.»



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:56 توسط ..:: داداشا ::..

عشق یعنی

love is the one thing that still stands when all else has fallen

عشق آن چیزی است که بر پا می ماند زمانی که همه چیز افتاده است .

               love is something silent 

 but it can be louder than anything when it talks

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر خواهد بود.

love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 19:59 توسط ..:: داداشا ::..

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

                     نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

                                                             تو تنها نيستي .

توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري ...

 قلب ميزارم که جا بدي ...

   اشک ميدم که همراهيت کنه ...

       ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

                                             برميگردي پيشم ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:56 توسط ..:: داداشا ::..

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده . پشت سر هر چی که دوستش  داری.
و تو واسه اینکه معشوقت را از دست ندی، بهتره بالاتر رو نگاه نکنی. چون ممکنه چشمت به خدا بیفته و اون اونقدر بزرگه است که هر چیز پیش او کوچیک جلوه می کنه.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت نداره. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشات می کنه و می ذاره که شادمان باشی.

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شی، خدا با تو سختگیرتر می شه. هر قدر که در عاشقی عمیق تر بشی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر بشه و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. چون خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذره، مگر اینکه اونو به نام خودش تموم کنه.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی داره. تو عاشق تر می شی و خدا غیورتر.
و اونوقت  که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی شده و وصل چه ممکن و عشق چه آسون، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزه و معشوقت رو درهم می کوبه؛ معشوقت، هر کس که باشه و هر جا که باشه و هر قدر که باشه. خدا هرگز نمی گذاره میان تو و او، چیزی فاصله بیندازه.
معشوقت می شکنه و تو ناامید می شی و نمی دونی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشقه. ناامیدی از اینجا و اونجا، ناامیدی از این کس و اون کس. ناامیدی از این چیز و اون چیز.
تو ناامید می شی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و فکر می کنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که اون همه شور و اون همه ذوق و اون همه عشق را تلف کردی.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خودش برداشته و به حساب خودش گذاشته .
خدا به تو می گه: مگر نمی دونستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده ؟ تو برای من بود که این همه راه اومدی و برای من بود که این همه رنج بردی و برای من بود که این همه عشق ورزیدی. پس به پاس این، قلبتو روحتو دنیاتو  وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دم. و این ثروتیه که هیچ کس نداره تا به تو ارزونیش کنه.
فردا اما تو بازم عاشق می شی تا عمیق تر بشی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر بشی و به او نزدیکتر.
راستی اما چقدر زیباست و چه باشکوه  که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده.
نیکو دادفر



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:41 توسط ..:: داداشا ::..

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

زندگي در صدف خويش گهر ساختن استنه اينكه بخوام تهديد كنم اما من مجبور نيستم به همه شرايطي كه ... براي بودن من با خودش لازم ميدونه رضايت بدم. آدم اجتماع گريزي نيستم اما اگه لازم بشه تنهايي رو به همه چيز ترجيح ميدم. آدم حساسي نيستم اما اگه كاسه صبرم لبريز بشه به شدت در بيادآوري تمام لطف ها و مرحمت هايي كه در حق من روا داشته شده حافظه خوبي دارم. كبريت بي خطر هم نيستم كه از سوختن بترسم. بزرگترين اشتباه من اينه كه زياد در مورد اشتباهاتم فكر ميكنم و باز فكر ميكنم كه بقيه مردم هم در مورد اشتباهاتشون خوب فكر ميكنند تا دوباره تكرارش نكنن. اشتباه من اينه كه فكر ميكنم اگه كسي حق من رو پايمال ميكنه حتما حواسش نبوده! اگه كسي با كنايه و طعنه با من يا در مورد من حرف ميزنه حتما شب كه شد از اشتباهش پشيمون ميشه. اشتباه من دقيقا اينجاست كه كاسه صبرم يه مقدار گود شده! وگرنه اگه من هم هر سلام و احوال پرسي رو "ايشالله ديگه نبينمت" تعبير ميكردم به عقيده بعضي ها وضعم بهتر از الان بود! لال بشن اين بعضي ها!
چيه؟! تا حالا آدم عصباني نديدين؟ نگران نباشين. اتفاق بدي نمي افته. توي تنهايي من خدايي هست كه كنايه نميزنه، من رو از خودش نمي رنجونه، انتظار بيجا از من نداره، دروغ نميگه و به قولش وفاداره. اگه صد ها ساعت هم باهاش تنها باشم يه ذره هم دلم - براي آدمهايي كه فكر ميكنن وابسته بهشون هستم يا وظيفه دارم راضي نگهشون دارم - تنگ نميشه. خوشبختانه يا بدبختانه اونقدر مغرور هستم كه وقتي گفتم خداحافظ ديگه به سلام فكر نكنم

اینم فال حافظ من : ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش/بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:35 توسط ..:: داداشا ::..

به همین سادگی

گفتنش آسون نيست. نگفتنش هم راحت نيست. انگار يه موجود زنده توي قلب آدم داره زندگي ميكنه. انگار مثل پروانه اي كه از پيله اش درمياد تو هم داري متولد ميشي. نميدوني چرا تازگي ها نگاهت همش به سمت آسمون ميره! از تماشاي اون لذت ميبري و احساس ميكني كه تو هم بايد توي اين دنياي بزرگ به اندازه خودت سهم داشته باشي. به اندازه خودت مسير دنيا رو عوض كني! بعضي وقتها دلت براي خورشيد ميسوزه! كه چه تنهاست! بعضي وقتها دلت براي چشمهاي ابري تنگ ميشه! كه چه زيباست! بعضي وقتها هم دلت به گريه آسمون ميخنده! چه غريب! به آفتاب نميشه خيره شد اما ميتوني بغض چشمهاي ابري رو بشكني و عاقبت فكر ميكني كه چي ممكنه باعث بشه آسمون هم گاهي گريه كنه!
اين موضوع كه خدا داره نگاهت ميكنه كمي تو رو مي ترسونه. خدايا!؟ سلام!! چقدر راحت تر از اون چيزي كه هميشه فكر ميكردي. مهم نيست كه كي هستي. مهم اينه كه داري با كي صحبت ميكني. مهم نيست كه كي بودي. مهم اينه كه كي ميخواهي بشي. مهم اين نيست كه كجا بودي. مهم اينه كه كجا ميخواهي بري... خدايا؟! خداحافظ!! همين؟! تمومش كردي؟ چيه؟ كار داري؟ درسهات مونده؟ ميترسي به اتوبوس نرسي؟ ممكنه كسي بخواد با تو چت كنه؟! آخرين نسخه فلان برنامه رو بايد دانلود كني؟!... پس خدا چي؟ دلت اومد اين گفتگو رو به همين سادگي تمومش كني؟ چيه؟ وقت زياده؟... خدايا؟! دوباره سلام!... به همين سادگي.
ز هشياران عالم هركه را ديدم غمي دارد
دلا! ديوانه شو!! ديوانگي هم عالمي دارد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:34 توسط ..:: داداشا ::..

رگ - درد - زیر تیغ

فکر اینکه کسانی که دوستم دارند بعد از مردنم چه کار می کنند اینروزا بد جوری سر گرمم می کنه .

 توقع اينکه عزيزانم بالاي جنازه ام غش کنند هرچند کثيفه اما....

اما لااقل می فهمم تو .. نه نه

لا اقل دلم رو خوش می کنه که مامانم دوسم داره .

خیلی قشنگه که لحظه جون کندن من همه با چشمهایی گریون و موهایی ژولیده بالای سرم باشند و هیچ کاری هم نتونن بکنن .

منم با چشمهایی وحشت زده همه رو تک تک نگاه کنم و دستمو که از  شدت درد در حال مشته و می لرزه رو به طرفشون دراز کنم ..

گريون فرياد بزنم تورا بخدا کمکم کنيد نذاريد بميرم
کمک ،کمکم کنيد
التماس کنم
گردنم که کج شد و تموم کردم و آروم خوابيدم همه اشکشون در بيايد و بر سر و صورتشون بزنند و قلبشون ريش ريش بشه
همه بغزشون بترکه
به هم دیگه بگن بيچاره آرزو به دل مرد
چيزي مي خواست بگه اما آخرش نتونست
چشمهای بازش رو ببين
معلومه براي خودش چه روياها که نداشته

برايم گريه کنون پيراهن مشکی بپوشند
کاش واسه من گريه کنن نه واسه خودشون
غصمو بخورند که من هم حقم بود زنده بمونم
جوون بمونم
خيال کنند جوون بودم.
جواني ناکام!
اوناچی مي دونند؟

هيچی!
تو چی مي دوني؟
همه چيز!

مهربونم بي تو مردن اين درد سرها رو هم داره!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:31 توسط ..:: داداشا ::..

                                                  Let every day    

بگذار هر روز

                                                      Be a dream

رویایی باشد                                                        

                                                   We can touch

باور کردنی

                                                 Let every day

بگذار هر روز

                                                          Be a love

عشقی باشد

                                                       We can feel

دچار شدنی

                                                   Let every day

بگذار هر روز

                                                       Be areason

بهانه ای باشد

                                                              To live

حیات بخشید نی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 10:27 توسط ..:: داداشا ::..