نفسم یهو گرفت حالا دیگه من یه مرده ام
عزرائیل شراب مرگ داد به دستم اونو خردم
پریدم سوی خداوند خدا حافظ ای جماعت
یه دیونه رفت از اینجا وعده ما به قیامت
مادرم گریه نکن جای من اینجا راحته
من خوابیدم میون قبر این آخر شجاعت
رفقا بسته دیگه زود اشکاتونو پاک کنید
خاطره های قشنگ رو حالا دیگه خاک کنید
اونیکه گریه هاشو هیچ وقت ندیدید رفت و رفت
اونیکه واسه پولاش نقشه کشیدید رفت ورفت
دخترک گریه نکن که دیوونه پیش خداست
آره اون رفته ولی با این وجود فکر شماست
آدما خدانگهدار دیوونه پرنده شد
توی جنگ با زندگی آخرشم برنده شد
خدا جون بندتو دریاب که می خوام گریه کنم
من می خوام قلبمو به سوسکهای قبر هدیه کنم
با دلم خوب تا نکرد این زندگیه بی صفت
پر شده دور و برم از رفیق بی معرفت
وقتی که گور کن آخرین بیل خاکو رو سرم خالی کنه

آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟
خدایا تو هم مثل من تنهایی به من بیاموز
که با تنهایی بسازم
بسم رب الشهید

عشق هفتاد و دو سر می خواهد
بچه بازیست مگر؟؟؟
عشق جگر می خواهد ....
شهدا رفتند !!!![]()
ما مانده ایم ... ![]()
چه تنها و بی ثمر ...![]()
هدیه به شهدای انقلاب از زمان پیامبر اعظم ص تا امام زمان عج
صلوات
اللهم صل علی محمد وال محمد
وعجل فرجهم
واهلک اعدائهم
سلام این مطلبو از وبلاگ یکی از دوستان برداشتم وبلاگشو هم لینک میکنم هم این پایین میزارم ارزش ۱بار سر زدنو داره حتما برید
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود .
هراس من ، باری ، همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد .
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ....
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم .
...
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
هر کدوم از ما جوری خلق شديم که بايد شخصيتی مخصوص به خودمون داشته باشيم . اون چيزی باشيم که هيچ کس ديگه دقيقا نيست و اون کارهايی رو بکنيم که هيچ کس ديگه دقيقا نمی تونه انجام بده . اگه من اونی باشم که تو می خوايی پس ديگه من ، من نيستم اونجوری من توام ، نه ؟
پ.ن ۱: وقتی ناراحتی يعنی تو يه چيز باز به خودت راست گفتی !
پ.ن ۲: از تمام اون هايی که فکر می کنند با افکار و قوانين درست و نادرستشون به ديگران کمک می کنند بدم مياد .

چشامو می بندم . به همه حرفايی که بين ما ردو بدل شد فکر می کنم . فکر می کنم چه چيزای ساده و پيش پا افتاده ای می تونه آدمارو خراب کنه . می تونه منو خراب کنه . می تونه تورو خراب کنه . می تونه يک دنيا شادی و مهربونی رو خراب کنه . و فکر می کنم آدمای دور و برم چقدر غير قابل تحمل شدن . همه اطرافتن ولی هيچ کس هيچ کاری نمی کنه ... اين حالمو بد می کنه !
کتاب فروغ رو باز می کنم :
می توان با زيرکی تحقير کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده
آری،پنج يا شش حرف
می توان زيبايی يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سياه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
..........
می دونی ... دلم می خواد توی يه جايی که دست هيچ کس بهم نرسه زندگی کنم ، اونوقت اداره همه چيز تو دستم باشه ، بعد می تونم هر غلطی دلم خواست بکنم و هر کسی رو که از قيافش خوشم نيومد بدبخت کنم و بشينم يه جايی و به خواهش و التماس و ضجه آدما نگاه کنم و يه نيش خند بزنمو تو ذهنم ياد آوری کنم که هر کاری دلم بخواد می کنم ولی برای رد گم کنی به آدمام بگم که روزی ۳۴ بار جلوم دولا راست بشن تا اگه خوب خم و راست شدن و ديسک کمر گرفتن و زانو درد گرفتن شايد يه تجديد نظری تو برنامه تنظيم شدشون بکنم . يه نيشخند بزنم و باز به خودم ياد آوری کنم که هر کاری دلم بخواد می کنم .دلم می خواد هر جايی از کارم که اشتباه شد برای اينکه کم نيارم بندازم گردن تقدير و سرنوشت و اين چيزا . دلم می خواد همه زير سلطه ام باشن . دلم می خواد آدم بکشم و بندازم تقصير همون سرنوشته و کاری کنم که همه بگن مرگ حقٌه و هيچ کس اجازه اينو نداشته باشه که با خودش فکر کنه پس زندگی نا حقٌه. دلم می خواد به آدمام ياد بدم و مجبورشون کنم که هر وقت خواستن اسم منو ببرن و التماسم کنن ، آسمونو نگاه کنن نه ديوار های ترک خورده خونشونو يا زمين بدون فرششونو . دلم می خواد چون کسی دستش بهم نمی رسه و حق نداره بهم بد و بيراه بگه اسم خودمو بذارم قوی !
پ.ن : خيلی افکار شومی به نظر می رسه نه ؟ الان فکر می کنی آدم مزخرفی هستم که دلم می خواد اين کارارو بکنم . ولی واقعا نه . واقعا دلم نمياد يک همچين کسی باشم ، تو هم دلت نمياد . اين کارا يک دل سنگ می خواد که اون صدام هم که صدام بود يک هزارم اين کارارو نمی کرد . اين کارا يک کسی رو می خواد مغرور . اين کارا فقط کسی رو می خواد که اسمشو گذاشتن خدا و شايعه کردن مهربونه !!
نه دروغ نمی گفت اونی که می گفت دوستی که تا نداره .
دوستی واقعا تا نداره اگه خودت براش تا نذاری .

اون حشرهء کوچولو چه حالی پیدا میکنه وقتی بفهمه معشوقه اش یه لامپ مهتابی 40 وات هست.
بد هم نیست، شاید بعد از فهمیدنش دیگه برای چشمکهای مکرر مهتابی دلایل فلسفی عاشقانه پشت هم ردیف نکنه.ولی شک دارم بتونه نقش استارت نیم سوز شده مهتابی رو در این چشمکها، توی اون مغز یه میلیمتریش هضم کنه!
و من روزها را چون سکه های طلا در خواب گم کرده ام .
بلند شدم ، نشستم رو تختم و تکيه دادم به ديوار ، احساس می کنم اتاقم چقدر گرم شده که من اينطوری دارم گـُر می گيرم شايدم از اينکه اينقدر با خودم کلنجار رفته بودم تا بخوابم خسته شده بودم . پاشدم پنجره رو باز کردم ، رفتم تو آشپزخونه از تو يخچال پاکت شير کاکائو رو در آوردم ، يکم ريختم تو ليوان ، اومدم تو اتاقم در تراس رو باز کردم ، رفتم تو تراس ، هوا خيلی خوب بود ، باد ميومد چند قطره بارون هم باهاش ميومد و مستقيم می خورد تو صورتم ، فکر کردم که اگه مامان ، منو با اون وضع می ديد حتما شاکی می شد که با اون سرمايی که خوردم چرا با شلوارک رفتم تو اون هوای سرد ! اما با لذت از اون هوا شير کاکائوم رو تا قطره آخرش خوردم . ديگه سردم شده بود . اومدم تو اتاق . کاری نداشتم انجام بدم . خوابمم نميومد . می خواستم بهت زنگ بزنم ولی مطمئن بودم که خوابی . يک عاشقانه آرام رو برداشتم و برای چندمین بار خوندمش ؛
از شباهت بیزارم ناهید ! شباهت ميان اين آواز و آن آواز ، اين کلام و آن کلام ، اين نگاه و آن نگاه ، ديروز و امروز . از شباهت به تکرار می رسيم ؛ از تکرار به عادت ؛ از عادت به بيهودگی ؛ از بيهودگی به خستگی و نفرت ..... مدتها در اين باره انديشيده ام ناهید، تا به اينجا رسيده ام که نادلخواه ترين نقطه ممکن است .
مرده بود
وجسد بی روحش کف خیابان خود نمائی میکرد. تعدادی دورش ایستاده بودند وبا نگاههای تاسف باربه او می نگریستندو هیچکس ندید گل سرخی را که در مشت داشت !
هنوز پزمرده نشده بود ولی مچاله بود و یکی دوتا از گلبرگهاش کنده وآنطرف تر افتاده بود؛
کودکی دزدکی پایش را دراز کردو دویست تومانی مچاله شده کنار جسد را بطرف خود کشید و. . . .
خون از دهان وسر جسد بیرون زده ولخته شده بود
صدای آمبولانس سکوت و جمعیت را در هم شکست ووارد معرکه شد.
همهمه جمعیت اوج گرفت؛ ومردی نالان وگریان جلو آمد: بخدا جناب سروان خودش پرید جتوی ماشین؛
من ترمز گرفتم . . . . با دست روی پیشانیش کوبیدو: نفهمیدم چی شد.
ملافه ای سفید روی جسد به خون اغشته و خاک آلود کشیدند....
وباز هم کسی ندید آن دو چشم گریان را که با حسرت جسد را مینگریست وزیر لب زمزمه میکرد:
چرا
گفتم
نه !!!!!!!!
۳۷۴۵زرتشتی.۲۵۶۶شاهانشاهی.۱۳۸۶
شمسی و۶۷۵۷ اشوری فرخنده باد
راستش من شخصا از سال جدید خوشم نمیاد چون حس میکنم ۱سال از عمرم رفت اصلا نمی خواستم درباره عید مطلب بنویسم ولی خوب نوشتم دیگه چی کار کنم
شاید بگید این مشکل روانی داره ولی درسته خودم بهار به دنیا اومدم ولی از بهار اصلا خوشم نمیاد هم به خاطر الرژی که دارم هم به خاطر اینکه بعد از زمستون(فصل مورد علاقه من)میاد و بهار یعنی مرگ زمستون
به هر حال سال خوبی داشته باشید عیدم خوش بگذره