دوش , مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای
در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای
فارغ از می پیش رفتم تا کناره پنجره
صحنه ای دیدم که جانم سوخت چون پروانه ای
پدری پیر و فلج افتاده بر یک گوشه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
پسرک از سوز سرما می زند دندان به هم
دخترک در حال عیش و نوش با بیگانه ای
چون شد فارغ زعیش و نوش آن مرد پلید
عزم رفتن کرده بود با حالت جانانه ای
بعد از آن دست در جیب کرد وزان همه پول درشت
داد به آن دخترک یکی چند دانه ای
پس از آن لعنت فرستادم به خود که هر شب
مست و شتابان نروم سوی هر ویرانه ای
تا ببینم دختری اندر زفقر
می فروشد عصمتش را بهر نان خانه ای

می ریزه رو جفتمون اشک های پر طلایی
می ریم به خونه هامون انگار چیزی نبوده
چشمامونو می شوریم ٬ دورش بازم کبوده
هرکی بپرسه چته ؟! اصلا جواب نداریم
میون جمع که باشیم ٬ آروم قرار نداریم
دل تنگ بشیم و خسته ٬ بهانه گیر نمی شیم
عشقو دلو می فهمیم ٬ اسیر عشق نمی شیم
اگه تنها بمونیم این یکی رو می دونیم
که زجرو باید کشید به پای هم می مونیم

دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ
ــــــــــــ
ـــــ
شمع
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آنچنان آرام وبی صدابود که می شد به صحبتهایشان گوش داد.اولی:من"صلح"هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگهدارد.
من مطمئن هستم که خاموش می شوم .
ولحظه ی نگذشت که شعله اش کاهش یافت وخاموش شد،
دومی .گفت من :ایمان "هستم"وجود من ضروری نیست، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،
سخنش به پایان رسید ونسیم ملایمی ورزید وآنرا خاموش کرد.
شمع سوم.باناراحتی گفت من"عشق هستم"من توان روشن ماندن را ندارم،مردم مرابه کناری نهاده اند،
واز اهمّیت آن بی خبرند، آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است ،
عشق بورزند، وزمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد وبا دیدن سه شمع خاموش گفت :چرا شما خاموش هستید ؟
شما باید همیشه روشن باشید وسپس به آرامی شروع به گریستن کرد.
در این لحطه شمع چهارم گفت:نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم می تونم شمع های دیگر را بیفروزم،
من" امید هستم .بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم،
( امید،ایمان،صلح،عشق)
کودک با چشممهای درخشان شمع امید را برداشت وبا آن شمع های دیگر را روشن کرد.
( نورامید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون برود)
يه كاري كردي به قلبم كه بدونت حتي مردم
سخته حتي بي تو خوبم لذت از زندگي بردن
يه كاري كردي كه از ياد نميري حتي يه لحظه درد عشقت كرده پيرم اما باور كن مي ارزه
ديدن تو گر چه از دور واسه من يه جور اميده يه چيزي مثل يه جادو كه به هم رهايي ميدي
اين مهمه كه ميدونم واسه من چقدر عزيزي من كه جام عشقو دادام چه بنوشي چه بريزي
ديدن تو گر چه از دور واسه من يه جور اميده يه چيزي مثل يه جادو كه به هم رهايي ميدي
اين مهمه كه ميدونم واسه من چقدر عزيزي من كه جام عشقو دادام چه بنوشي چه بريزي
يه كاري كردي به قلبم كه بدونت حتي مردم
سخته حتي بي تو خوبم لذت از زندگي بردن
ديدن تو گر چه از دور واسه من يه جور اميده يه چيزي مثل يه جادو كه به هم رهايي ميدي
اين مهمه كه ميدونم واسه من چقدر عزيزي من كه جام عشقو دادام چه بنوشي چه بريزي
پيشكشيت همه نفسهام نازنين خوبه هميشه تو نيمي ازتنم شودي تو كه ازم جدا نميشي
يه كاري كردي به قلبم كه بدونت حتي مردم
سخته حتي بي تو خوبم لذت از زندگي بردن
يه كاري كردي كه از ياد نميري حتي يه لحظه درد عشقت كرده
پيرم
اما باور كن مي ارزه اما باور كن مي ارزه اما باور كن مي ارزه
واي كه چقدر تو رو دوست دارمو ميميرم واسه تو تو هميشه تو قلبمي
ميميريم واسه چشماي قشنگت بگو بگو دوست داري
ديگه نگو نميايي كه ميميرم وقتي كه نيستي بهونه ميگيرم
بازي نكن با دلم كه ميميره بيا كه دلم پيش قلب تو گيره
نكنه كه ديونه شي به عشق من شك كني نكنه بي وفا بشي
بخواي منو دك كني
نكنه كه ميخواي بري بازم ميخواي بد شي شايد واست عادي
شدم ميخواي ازم رد بشي
تو رو خدا وقتي ميام نگو ديگه ديره نگو كه دلت يه جايي
ديگه اي اسيره
نگو ديگه نميشانسي زنگ صدامو نگونمي فهمي ديگه معني
حرفامو
حرفهاي زيادي هستند...كه هيچ وقت بر زبان آورده نمي شوند.....حرفهايي كه مانند يك دانه شن ...يك دانه شن ميان وجود يك صدف مي مانند و هيچ گاه به گوش مخاطبشان نمي رسند.....مانند ذكر يك محبت...محبتي كه هيچ گاه بيان نشد.... محبتي كه مانند يادگاري روي تنه درخت... هميشه مي ماند و مي ماند و از بين نمي رود.... يك زخم.... يك نشان....هميشه فاصله اي هست.... فاصله اي كه نمي گذارد ... ... نمي گذارد.....
شايد ... پيش از دير شدن...پيش از ...از بين رفتنمان.... نابود شدن چيزي در وجودمان.... بايد ...حرفهاي نگفته را زد.... گاهي براي تازه شدن دير مي شود.....
باران امروز را ...مي خواهم با تمام كساني كه دوستشان دارم...كساني كه هيچ گاه نديده ام....كساني كه شايد يادشان نيايد كه باران مي آيد....با استاد رياضي ام.... با رفتگر محلمان .... با تمام كساني كه دوستشان دارم و مي دانند ... با تمام كساني كه دوستشان دارم و نمي دانند ....
با همه....
با همه تقسيم كنم.....
وظيفه امروزم را .... نمي دانم چيست... نوشتن...و نوشتن از ابرهايي كه امروز در آسمانند و زخمهايي كه روي تنه درختها مي مانند..... خواندن درسم كه آخر هفته امتحان رياضي دارم....داد زدن راجع به جنين و رام ا... قدم زدن و چشيدن قطره قطره باران...... يا راه افتادن و اسلحه برداشتن...مثلا ... در جنوب لبنان و .....
نمي دانم.... دانسته هايم واقعا اندكند و آن چيزي كه مرا به نوشتن وا مي دارد دانستنم نيست....شوق رفتني است....كه .... باعث مي شود كه بنويسم...زنده بمانم.... دوست داشته باشم....
شوق...رفتن.....رفتن.....هميشه رفتن......همين.
دیگران را دوست بداریم
خداي من، آواي ملكوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد تو مرا مي خواني كه بخوانمت؟ اين منم با حسرت سالهاي رفته يا مدبر اليلل و النهار اين منم با هزاران اميد به سالهاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال خداي من بندگي ام را بپذير، التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد چه مبارك تقديري ! لحظه هايتان پر نور، دل هايتان آرام، لبهايتان هميشه خندا ن باد آمين
با غرور بي دليلت منو ازار نده به من خسته بي حوصله هشدار نده
بزا اين سكوت سنگين به شكستن نرسه به خود تو بيش از اين زحمت اقرار نده
به خدا به خدا من خودم رفتنيم من خودم رفتنيم يه خدا من خودم رفتنيم
واسه ديگران تو شمعي واسه من خاموش غمگين براي خودي تو دردي واسي غريبه تسكين
واسه ديگران حقيقت واسه من عين سرابي واسه همه ستاره واسه من عين شهابي
وقت بي وقت لحظه هاروبه دلم زهر نكن بيا اين دم اخر صحبت از قهر نكن به خدا
به خدا من خودم رفتنيم من خودم رفتنيم
واسه ديگران تو شمعي واسه من خاموش غمگين براي خودي تو دردي واسي غريبه تسكين به خدا من خودم رفتنيم
با غرور بي دليلت منو ازار نده به من خسته بي حوصله هشدار نده
بزا اين سكوت سنگين به شكستن نرسه به خود تو بيش از اين زحمت اقرار نده
به خدا به خدا من خودم رفتنيم من خودم رفتنيم يه خدا من خودم رفتنيم