تبليغاتX
آشیانه
خودمونیا
Entry for July 16, 2007 magnify
چرا بايد از مرگ بترسيم؟
وقتي كه مرگ هست , ما نيستيم.
وقتي كه ما هستيم. مرگ نيست.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:50 توسط ..:: داداشا ::..

Entry for July 17, 2007 magnify
فرق درس خوندن دخترها با پسر ها
دخترها:

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند
بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...
يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.
و اما پسر ها:
يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...
يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند
و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه
حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.
همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:49 توسط ..:: داداشا ::..

Entry for July 16, 2007 magnify
یادت می آد بهت گفتم اگه مرهمم نمیشی
تورو خدا زخمم نشو که بدنم تیکه پاره است

تو عین ناباوری ها تو هم شدی یه زخم نو



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:49 توسط ..:: داداشا ::..

Entry for July 16, 2007 magnify
چقدر سخته...

چقدر سخته كه آدم يه راهي رو بره و همه ي پلهاي پشت سرشو خراب كنه بعد يادش بيفته كه يه چيزي رو جا گذاشته و بايد برگرده اما وقتي روشو بر مي گردونه ميبينه ديگه پلي نيست كه بتونه ازش رد شه و چقدر افسوس مي خوره وقتي بفهمه اون چيزي رو كه

جا گذاشته قسمتي از خودش بوده




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:46 توسط ..:: داداشا ::..

Entry for July 16, 2007 magnify

گمشده



بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاشق گشته ام
گوئيا «او» مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئينه می پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه می بينم كه، وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می كوبم ولی بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشنی بخشيده ام از نور خويش

ره نمی جويم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بيم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم ... اما نمی پرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه ... آری... اين منم ... اما چه سود
«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست
می خروشم زير لب ديوانه وار
«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:40 توسط ..:: داداشا ::..

حدس

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پک و ماندنی
 هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
 و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:7 توسط ..:: داداشا ::..

 هميشه بودن يه كسايي كه بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري ؟


هميشه بودن يه كسايي كه بهم بگن عشق يعني زندگي


ميگفتن اگه عاشق نباشي يعني زندگي نكردي


ولي بهم نگفتن اگه اسير يكي بشي دلت ميسوزه

 
بهم نگفتن اگه با چشماش نگاهت نكنه انگار تموم

جونتو به اتيش ميكشه


بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دل تنگش ميشي


بهم نگفتن ممكنه يك روز بذاره بره بهم نگفتن

 
نگفتن كه تو پشت سرش اشك ميريزي ولي اون بي
اعتنا ميره


نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:51 توسط ..:: داداشا ::..

                               

بیوگرافی، دیسکوگرافی و شرح حال هنرمند - مهستی

مهستی که نام اصلی اش «خديجه (افتخار) دده بالا» است، در سال ۱۳۲۵ متولد شد. او که خواهر ديگر خواننده محبوب ايرانی هايده است، توسط پرويز ياحقی، آهنگساز پر آوازه ايرانی، کشف ومعرفی شد.

مهستی کار خوانندگی را از برنامه گل های رنگارنگ و با آهنگ « آخه دلم را برده خدايا» که ساخته پرويز ياحقی بود، شروع کرد.

در آغاز، مهستی با مشکلات زيادی از طرف خانواده اش برای شروع کارخوانندگی مواجه شد، با توجه به فشار خانواده مهستی تصميم گرفت که با تصوير جديدی از زن خواننده ايرانی پا به عرصه بگذارد. مهستی همواره خود را خواننده ای معرفی می کرد که به ارزش های خانوادگی احترام می گذارد.

مهستی همزمان با انقلاب در ایران به بريتانيا و سپس به آمريکا مهاجرت کرد.

در سال ۲۰۰۵ ميلادی، به خاطر« يک عمر فعاليت هنری» از مهستی در مجلس باشکوهی در لس آنجلس تقدير به عمل آمد.

در مارس ۲۰۰۷ مهستی اعلام کرد که دچار سرطان روده شده و از آن پس تلاش کرد تا جامعه ايرانی مقيم آمريکا را بيشتر با بيماری سرطان و نقش تمرين های فيزيکی در درمان اين بيماری آشنا کند.

مهستی در آخرین سالهای عمرش به عيسي مسيح ايمان آورد و تعميد يافته بود .

وی سرانجام در 4 تیرماه 1386 در سن شصت و یک سالگی در لس آنجلس در گذشت.

واقعا برای خودمون متاسفم که هنرمند

کشورمون باید تو کشور غریبه باشه 

روحش شاد

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:18 توسط ..:: داداشا ::..

TinyPic image 

 

قسمت نشد ببينمت خدانگهداري كنم فرصت نشد بمونم از تو نگهداري كنم گفتم اگه ببينمت دل كندن سخته برام اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درد

 

برام گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت يرم پشت سرم زاري نكن چي كار كنم مسافرم من ميرم ولي با ز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش

 

 نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام عزيزم  من ميرم ولي با ز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي

 

 تو تك وتنهام عزيزم

 

نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار نامه رو خط خطي نكن دو جمله ام رو دوام بيار باور نكن يه بي وفام ‍‍‍، نامه ميذارمو ميرم قسمت زندگيم

 

اينه به كي بگم مسافرم

 

(( سهم من از تو دوري تو لحظه هاي بي كسي

 

 

قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي

 

 

رسيم))

 

  

 من ميرم ولي با ز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميميرم 

 

 من ميرم ولي با ز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميميرم

 

هميشه زنده ميمونم با ياد تو ترانه هام منو ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هام ديگه تموم شد فرصها خاطرهام پيشت باشه تمام خاطره هاي خوش

 

 خدا نگهدارت باشه

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:30 توسط ..:: داداشا ::..