سلام!
ببين خدا جون! اين ايميلو برات زدم که بهت بگم پاشو يه توک پا بيا اينورا کارت دارم.
بابا يه کم هم با فقير فقرا بپر!
تو ديگه چرا!
در خانه ما رونق اگر نيست صفا هست خدا جون!
ميدوني اگه الان اينجا بودي چيکار ميکردم؟
اول يه عالمه سرت داد ميزدم بعدشم ميپريدم تو بغلت!
آخه اينه رسمش؟!
دارم اماده ميشم بيام مهممونيت
ببخش اگه تيپم خوب نيست
ميدونم! ميدونم خيلي سعي کردي که من نفهمم!
اما من تيزتر از اينام!
خر که نيستم که! فهميدم خودم!
خودت ورژن ياهوي قلبمو اپ كن
تا بتونم عكسا و وبكم و ويست را بگيرم
فايلم واسم بفرست
چرا به pm هام جواب نميدي؟! نکنه تو هم ignore کردي منو؟
من ايگنور شدهي روزگارم! تو هم منو ايگنور کن! هيچ خيالي نيست!
حتما بايد Buzz بهت بدم تا جوابمو بدي؟
بابا کوتاه بيا توروخدا!
جواب پيام هامو که نميدي، حداقل گاهي اوقات يه offline ناقابل واسم بذار که بفهمم هوامو داري!
از تو ليست بندههات که delete نکردي منو؟!
نه.....تو بامرام تر از اين حرفايي....
خدا جونم، اکانتم داره تموم ميشه. اگه dc شدم شما به high speed بودن خودت ببخش!
اگه نديدمت ديدار بقيامت
به داداشم بگو بيا دنبالم بسمه ديگه
سلامم را به داداشم عزائيل برسون منتظرم قالم نزاره ها زودي بياد
ممنونتم داداش کوچیکه
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
ريل ريزش كرده بود ..ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت ..ريزعلي
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند
سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده
هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او
از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل
است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
طلوع صبحدم
انتظارم را به گلبرگ شقايق مينويسم؛
تا بهاران باز رويد؛ باز گويد.
بر تنِ خيسِ هزاران قطره قطره
آبِ باران مينويسم؛
تا شود بَر دشتها جاري و آنگه
راه جويد؛ باز گويد.
بَر شميم عِطر ياس و شبنمِ سردِ شبانگاهان نويسم؛
تا طلوعِ صبحدم با عِطر آن
بيدار گردد باز گويد
انتظارم را به نِي، نيزار و انبوه نِيستانها نويسم؛
تا كه هر دَم با نِي و با ناي، هم آواز گردد؛ باز گويد
انتظارم را به دل با اشكهايم مينويسم؛
تا شُكوهِ شِكوِه را
با راز گويد؛ باز گويد...