سمانه جان تولدت
مبارک![]()
باشه عزیزم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه این..........
![]() |
فریاد زیر آب
ضیافتهای عاشق را ، خوشا بخشش ، خوشا ایثار
خوشا پیدار شدن در عشق ، برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست ، خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل ، خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار ، اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست ، تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من ، من تن خسته را دریاب
مرا هم خانه کن تا صبح ، نوازش کن مرا تا تاصبح
همیشه خواب تو دیدن ، دلیل بودن من بود
چراغ صبح بیداری ، اگر بود از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزدیک ، تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق
امروز ۱۵اذر سالگرد فوت یکی از دوستامه که خیلی برام سخت بود دوست داشتم من میمردم ولی اون نمیمرد
اين اولينو اخرين ترانه مسافره
يه سايه از حادثه يه هق هق از يه خاطره فاجعه بود رفتن تو بغض سكوتمو شكست جغد سياه قصه
ها رو بوم خونمون نشست
هرگز نخواه بخندمو با قصه هم بازي بشم باور كنم نيستي ديگه به مرگ تو راضي بشم
حجم سكوتمو ببين سربي سردي بيا يك بار ديگه فاصله ها رو خط بزن
اشكهايام را پذيرا باش انگاه كه سجده بر خاك تو ميزنم انگاه كه حجم
خاك ديواريست بين بودن نبودن حضورم را پذيرا باش انگاه كه خاك
جسمم را گرو ميگيرد تا بداند كه در اغوش تو ارام ميگيرم
اون دستاي كه تو رو برد هرگز شكستمو نديد فاصله ها زياد شدن دستام به دستات نرسيد اون سنگ
قبر رو سرت طعنه به اشكام ميزنه كاش تو بودي من نبودم اين اخرين حرفه منه
تو زير خاك رفتي ولي من اينجا پوسيده شدم شايد كه باورت نشه مردمو پوسيده شدم
كي فكر ميكرد كهيه1روز من همدم خاك تو بشم تو قول بده بياي پيش من هر چي بخواي همون
ميشم
سقوطم را پذيرا باش كه نياموختيم كه هر فرازي را فروديست
اري جاي خالي ايت خاليس تنها كلامم بعد ازتو باز هم تنهام
بازم تنهام
|
چقدر احساس غريبي مي كنم... خيلي وقته كه با تنهايي و بي كسي خو گرفتم... اما تازگيا............! نميدونم....... نميدونم..... تا حالا به خودت،به گذشته ات،به آينده ات فكر كردي؟ به اينكه چي بودي و به دست ديگران چي شدي؟ هموني كه خواستي شدي؟ يا هموني كه اين و اون خواستن؟ وقتي به گذشته ام،به زندگي م نيگاه مي كنم هيچ نقطه روشني نمي بينم....... هميشه تنها بودم.... هميشه تلخ بودم. يه ديوونه...يه احمق،يه ابله..... يكي بودم بازيچه دست اين و اون.... هركي هر طرفي كه عشقش كشيده هُلم داده......... يكي شدم مطابق خواسته ديگران..... يكي................! نميدونم.... نميدونم دلم چي مي خواد؟ روح و روانم چي مي خواد........... مثل يه ديوونه منگ اين ور و اونور مي رم....و؟ چقدر حس بديه غريبي........... تنهايي.............. چرا هيشكي نمي خواد منو از تنهايي از غريبي از اين منجلاب بيرون بكشه....... همه نشستن و هاج و واج به اين ديوونه نيگاه مي كنن...... تا حالا شده چيزيو بخواي؟ تمام شب و روزتو به اون اختصاص بدي؟ به اميد رسيدن بهش؟ اما....... نذارن؟ نذارن كه بهش برسي چون خودشون نرسيدن؟ ....................... زندگي مال منه!!!! ولي ............ پس چرا هدايتش به دست خودم نيست؟ من مي خوام خودم بسازم زندگي مو با همه تلخي هاش....... با همه تنهايياش.... با توام ديوونه....تويي كه خودتو كردي راننده زندگي من......... نيگه دار همين جا پياده مي شم.... |
نمیدانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم ... بیا ای مرگ با من باش که من
تنهای تنهایم...
خدای مهربانم , خدای قشنگم از گفته من ناراحت نشو غم رو انتخاب کردم چون به
تو نزدیکتر میشم
آخه آدما وقتی شادن زیاد به یادت نیستن اما وقتی غمگینن مدام تو را صدا میکنن
چون میدونن تنها تو
هستی که هیچ وقت اونا رو به حال خودشون رها نمیکنی تنها تو هستی که تا آخر
در کنارشون
میمونی . مرگ رو انتخاب کردم برای اینکه با گناهان کمتری بیام پیشت هرچند
میدونم الانم