شب تنهایی


وقتی سیاهی شب عالم درونم را فرا می گیردتو تنها ستاره ای هستی که به خاطر وجود من از جایی که خورشید در می آید و به سیاهی شب پایان می دهد بیرون می آیی و عالم درونم را چون روز روشن می کنی
. چه کسی می گوید که تنها نور خورشید حیات بخش و گرما بخش است
. تو آن نور و گرمای عشقی که بر من تاباندی حیاتی دوباره به وجود من داد
. من از عالم شب و روز که در آن ماه و خورشید و ستارگان زیاد وجود دارد فقط ستاره ی نورانی خودم را می خواهم و تو برای من خورشید و ماه هستی و من تو را از بین این همه ستاره انتخاب کرده ام
. تو وقتی که در شب تاریک انتظار،
چشمک می زنی و عشق خود را بر من ابراز می کنی، من هم به خاطر تو در روی زمین چشمک می زنم تا عشق خود را به تو ابراز کنم
. گر چه وجود تو از من دور است ولی می دانم که تو چشمک زدن مرا می بینی و آن را حس می کنی و این افکار است که به من امید زندگانی می دهد.
![]()