تبليغاتX
آشیانه
خودمونیا

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد 

 هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد

 اما كوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مكن

 و گناه ! اما اگر گناه نباشد طاعت را چگونه مي تواني بدست آوري

 چه انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است .

ذکتر علی شریعتی

 


>>God<<

__________


 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»


پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»


خدا لبخندي زد و پاسخ داد:« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از

 

من بپرسي؟»


من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»


خدا جواب داد....


« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين

 

را دارند كه روزي بچه شوند»


«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي

 

كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»


«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه

 

در آينده زندگي مي كنند»


«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز

 

نزيسته اند»


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....


سپس من سؤال كردم:


«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»


خدا پاسخ داد:


« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام

 

دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»


« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»


«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»


« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم

 

باشد تا اين زخمها التيام يابند»


« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها

 

است»


« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه

 

احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»


« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»


« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»


باافتادگي خطاب به خدا گفتم:


« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»


و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»


خدا لبخندي زد و گفت...


«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»


« هميشه»

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:3 توسط ..:: داداشا ::..

 دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های

قشنگی چون

 پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و

 پري دلم را با

 وجود خود خالي دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست دلم برای

 کسی تنگ

 است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد رفت ...... و پایان داد

 کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:50 توسط ..:: داداشا ::..

 

 

 

بسمه تعالی

 

جشن نفس

 

 

آنانکه رفتنشان آغازی برای دیگران شد ، شایسته تقدیرند

 

 

 

دوست و همراه گرامی ؛

 

و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک، قلبی از اندوه

 

و نفسی از شماره خارج می شود . آن هنگام تولدی دیگر در پیش است و شادی و نشاطی

 

وصف ناپذیر از شروع زندگی دوباره و این رسالت سنگین ماست

 

که :

 

جوانمردی را

                                         سخاوت را

                                             بزرگواری را

و حیات را

 

جشن بگیریم و این آغاز فرخنده را فریاد کنیم.

 

باشد که طنین فریاد این تولد، سکوت بیماران نیازمند را بشکافد و

 

هم صدایی من و تو در

 

این میان آغازی باشد

 

بر پایان چشمان خیس

 

بر پایان نفسهای به شماره افتاده

 

و بر پایان قلبهای رنج دیده

 

پس ای هم وطن!، ای دوست!، ای هم درد!

 

دستت را در دست ما بگذار تا یکبار دیگر همچون سالهای گذشته هم نوایی زیبایی به نام

 

"جشن نفس" را با هم زمزمه کنیم. به اشتیاق، حضور سبز شما و خانواده محترمان را در

 

معنویت خیرخواهی و نوعدوستی جشن نفس چشم انتظاریم.

 

 

 

مکان : تهران - خیابان ولیعصر - اتوبان نیایش - بعد از اتوبان کردستان - مجموعه ورزشی

 

انقلاب - آکادمی المپیک

 

زمان : 29 و 30 خرداد ماه 1387 ساعت 18 الی 24

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:20 توسط ..:: داداشا ::..

خواب میبینم خواب تو رو   می رم تا اون روزای شاد

می رم تا اون خاطره ها    حرفای تو یادم می یاد

تو خواب دیدم پرندمو        تو مثل آسمون بودی

کاشکی مثل رویای من     یه ذره مهربون بودی

رویای من رویای من          ستاره ی زیبای من

بیا و رنگ عشق بزن        به غربت شبهای من

خواب می بینم بازم تورو   آبی دریایی تویی

منم سراپا محو تو           چون که تماشایی تویی

تو مثل ماه نقره ای         نگین آسمون بودی

مثل شهاب آرزو             الماس کهکشون بودی

تعبیر خواب من تویی      ای عشق موندگار من

هر لحظه با من همسفر  در وسعت افکار من

باد می وزه تو خواب من  رویامو پرپر می کنه

اما دل ساده هنوز            رویارو باور می کنه




 

گریه میکنم و اشکهایم را به تو هدیه

میکنم به تو که دارو ندار من در این

دنیایه پوچ بودی ولی تو هم در گذر

زمان منو تنها گذاشتی و رفتی حالا من

مانده ام و دل طوفانیم کاش میشد یک

باردیگر صدایت کنم وتو در میان تمام

غمها و دل مشغولیت هایت زیبا و

عاشقانه پاسخم دهی کاش میشد یک بار

دیگر مرا دراغوش بگیری ومن در میان

اغوشت ارام و پر معنا بگویم دوستت

دارم




 

دارم از یاد تو می رم؟!

مثل برکه ای که توش ماهی نباشه

مثل ساقه ای که از ریشه جداشه

مثل چشمی که بره زیارت خواب

مثل نقشی که بشینه بر لب آب

.....

.....

دارم از یاد تو می رم؟!

.....

با نگاه سر به زیرم

با دل با تو اسیرم

منی که برات می میرم

غم دوریت کرده پیرم

.....

.....

دارم از یاد تو می رم؟!

.....

مثل کاری شدن زهر کشنده

مثل جاری شدن رود رونده

به سبک بالی پرواز پرنده

به گریز پایی آهوی دونده

.....

.....

 

دارم از یاد تو می رم؟!

 

                    دارم از یاد تو میرم...........

 




 

 

عشق یعنی:یک تبسم یک نگاه

من تماشایش ولی با اشک و آه...

عشق یعنی:یک بغل دلواپسی

عشق یعنی:این دلم کم طاقت است

با وجودش بی قراری عادت است

عشق یعنی:او اگر چیزی نگفت

تو بگویی راز دل را هم نخست

  عاشقتم......




 

 

من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی

دردم رو به کی بگم ای که برایم نفسی

 

نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جای تورو میگیره کسی

 

تو با یک بهت غریبانه ی معصوم

تو با یک نگاه عاشق ولی مظلوم

 

نمی دونم این گناه چه کسی بود

که به ناباوری عشق شدی محکوم

 

پشت یک ابر سیاه نمی شه خورشید رو دید

در مه آلوده ی شب آخر جاده رسید

 

وقتی از نا باوری قلب توپژمرده شد

سخته....از دریای عشق حتی یک قطره چشید

 

نمی دونی معنیه دل بستنودر اوج باور




 

دلم میخواهد برای تو تا میتونم دعا کنم

        واسه همیشه بودنت بازم خدا خدا کنم

                                            دلم میخواد برای تو قصه بگم از آسمون

                                  بهت بگم تا همیشه پیشم بمون پیشم بمون

دلم میخواد تا بدونی تنهایی درد بی دواست

         اما عزیز اینو بدون خدا به فکر عاشقاست

 




 

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه  منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن  شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

 




 

خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه

اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه

خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره

غزلای نا سروده توی سینم می میره

خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم

گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم

دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه

خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن

دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن

خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم

ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم

دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه




 

ته قلبش یه چیزی انگاری داد می زنه

یه چیزی مثل سکوت داره فریاد می زنه

تو وجودش همه چی رنگ درده به خدا

همه چی مثل یه مرگ تنگ و سرده به خدا

گوشه ی نگاه اون رنگ بی کسی داره

اسمون زندگیش با غریبی می باره

وقتیکه غربت زرد جدایی یادش می یاد

دلش از بی کسی ها یه دل سیر گریه می خواد

اخه قلب اون دیگه طاقت ضربه نداره

خرده های ارزوش بیشتر از این نمی شکنه

دیگه اون دل سپیدش عاشقی نمی شناسه

عشق که هیچی نمی خواد که زندگی رو بشناسه

چشمای اسمونیش با اشک و اه اجین شده

اسیر یه زندگی تلخ و اتشین شده

نه دیگه عشق و تو ژرفای نجابت می بینه

نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه

اخه اون که با وفاش بود رفت و بی وفا یی کرد

اون که عاشق نگاش بود هوس جدایی کرد

اون دیگه ادمارو کوههای سنگی می بینه

همه ی رنگای ابی رو دو رنگی می بینه

دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچ کس باور نداره

می دونه تنها باید گریه کنه دیگه یاور نداره

دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق

عشق و حتی توی حرف و قصه باور نداره




 

گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه

اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمی شه

ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری

پیش حرفای دل من حرف عشق و کم می یاری

لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من

کاش چشمات یه جاده می زد از دل تو تا دل من

ای که لحظه ها مو بردی تو خیالت به اسیری

نکنه بیای دوباره بونه ی تازه بگیری

من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم

نکنه می خوای بگی که می رمو بر نمی گردم

خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم

ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم




 

خسته خسته ام ... از زمانه

از صدایه گریه های بی بهانه

خسته خسته ام...از عبور لحظه ها

از لحظه های بی تپیش بی ترانه

خسته خسته ام... از فراق و انتظار

از سکوت هر شب کنج خانه

خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه

ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه

خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:7 توسط ..:: داداشا ::..