جانم کشیدی ازستم ای نا جوان بس است
تا چند مینمائی مرا امتــحان بــــــس است
دیگر مکن بتـــــــیر نگاهت نشـــــــانه ام
ایشوخ سرو قامت آبرو کمان بـــس است
خوش آمدی که آمده ای هــــــــمراه رقیب
آورده ای برای من این ارمـغان بس است
با رمز و با کنایه ترا گفته ام مــــــــــدام
باغــــیر آشنائیت ای نکته دان بس است
از حد گذشت بیهوده گفت و شــــــــنود ما
در بین ما و یار چنین و چنا ن بــس است
گفتم بکام من شوی گشتی بکام غـــیــــر
دیگر حـیات بودن من در جهـان بس است
تابم دگر نمانده و فـــــرسوده طـــاقتــــم
بردوش من نهادن بــار گران بــس است
قطع طمع کن عشـــــــقری از اهل این زمین
چیزیکه میــــرسد بتو از آسمان بـــس است