تبليغاتX
آشیانه -
خودمونیا

این چشمان بی گناهم برای تو اشک می ریزند و این تن خسته ام به عشق تو زنده است ...

به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد.....

خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم بریز و به من جانی تازه ببخش .....

مرا نوازش کن ٬ مرا آرام کن ٬ بیا و به من بگو که مرا دوست میداری ٬

اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم....

مرا از دلتنگی هایم رها کن و همیشه در کنارم باش تا دیگر چشمهایم بهانه تو را نگیرند !

به عشق تو زنده ام ٬ به امید تو نفس می کشم ٬ اگر روزی بخواهی عشق و امیدم

را از من بگیری دیگر مجالی برای زندگی نخواهد بود!

عزیزم تو تنها آرزوی منی ٬ با من بمان ٬عاشقتر از همیشه نیز بمان تا من

نیز به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم....

در دریای زندگی به عشق تو روبروی امواج خشمگین دریا ایستاده ام ٬ تو که نباشی

در این دریا غرق خواهم شد ٬پس بیا و قایق نجات من باش عزیزم ٬

و مرا در برابر امواج بی محبتی ها و تنهایی ها

نجات بده و تنها سر پناه برای من باش....دیگر نمیخواهم تویی که به سختی

به دست آورده ام ٬ به آسانی و در یک لحظه مثل

عشق های پوچ این زمانه از دست بدهم!

عزیزم از تمام دار و ندارم در این دنیا تنها یک قلب کوچک را دارم که در سینه ام به عشق تو

می تپد .... با آن باش ٬ همیشه و همیشه با عطر نفسهایت ٬ کاری کن

قلبم که تنهای تنها برای تو هست به عشق و به امید تو تا ابد بتپد!

قلبم را نشکن که اگر اینبار شکست ٬ شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد....

عزیزم این قلب کوچکم تنهای تنها برای تو میتپد و من عاشق نیز تنها به عشق تو زنده ام...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

ای کاش تمام اینها را می دانستی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:59 توسط ..:: داداشا ::..