تبليغاتX
آشیانه -
خودمونیا
تنهاي تنهاي تنها... من ان "ني خشکم "بر لبهاي نا پيدايي که قصه فراق را مدام در من ميدمد و خاطره اي از" روزگار وصل "خويش از عمق دور و مجهول درون خاموشم آشنا و شور انگيز سر بر ميدارد و جان سرد و غمگينم را, گرم وشاد, در آغوش مي فشرد. چه آسوده و خوب خود را در خويش احساس مي کنم ,در قالب بودن خويش درست جا افتادن! نه مرواريدي در بند گردن اين و آن بودن ,نه ازگردنبند گسسته اي رها افتادن, در آغوش صدف خويش خزيدن شده ام




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:56 توسط ..:: داداشا ::..