همچنان در آستانه خانه ام به انتظار ایستاده بودند.
کویر،افق در افق،تا چشم کار میکرد،در برابرم دامن کشیده بود
و از همه سو تا بی نهایت دور رفته بود.
سوختهُ تافته،غمگینُ پُر استراب و آسمان بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود.