مرده بود
وجسد بی روحش کف خیابان خود نمائی میکرد. تعدادی دورش ایستاده بودند وبا نگاههای تاسف باربه او می نگریستندو هیچکس ندید گل سرخی را که در مشت داشت !
هنوز پزمرده نشده بود ولی مچاله بود و یکی دوتا از گلبرگهاش کنده وآنطرف تر افتاده بود؛
کودکی دزدکی پایش را دراز کردو دویست تومانی مچاله شده کنار جسد را بطرف خود کشید و. . . .
خون از دهان وسر جسد بیرون زده ولخته شده بود
صدای آمبولانس سکوت و جمعیت را در هم شکست ووارد معرکه شد.
همهمه جمعیت اوج گرفت؛ ومردی نالان وگریان جلو آمد: بخدا جناب سروان خودش پرید جتوی ماشین؛
من ترمز گرفتم . . . . با دست روی پیشانیش کوبیدو: نفهمیدم چی شد.
ملافه ای سفید روی جسد به خون اغشته و خاک آلود کشیدند....
وباز هم کسی ندید آن دو چشم گریان را که با حسرت جسد را مینگریست وزیر لب زمزمه میکرد:
چرا
گفتم
نه !!!!!!!!