تبليغاتX
آشیانه -
خودمونیا

و من روزها را چون سکه های طلا در خواب گم کرده ام .

بلند شدم ، نشستم رو تختم و تکيه دادم به ديوار ، احساس می کنم اتاقم چقدر گرم شده که من اينطوری دارم گـُر می گيرم شايدم از اينکه اينقدر با خودم کلنجار رفته بودم تا بخوابم خسته شده بودم . پاشدم پنجره رو باز کردم ، رفتم تو آشپزخونه از تو يخچال پاکت شير کاکائو رو در آوردم ، يکم ريختم تو ليوان ، اومدم تو اتاقم در تراس رو باز کردم ، رفتم تو تراس ، هوا خيلی خوب بود ، باد ميومد چند قطره بارون هم باهاش ميومد و مستقيم می خورد تو صورتم ، فکر کردم که اگه مامان ، منو با اون وضع می ديد حتما شاکی می شد که با اون سرمايی که خوردم چرا با شلوارک رفتم تو اون هوای سرد ! اما با لذت از اون هوا شير کاکائوم رو تا قطره آخرش خوردم . ديگه سردم شده بود . اومدم تو اتاق . کاری نداشتم انجام بدم . خوابمم نميومد . می خواستم بهت زنگ بزنم ولی مطمئن بودم که خوابی . يک عاشقانه آرام رو برداشتم و برای چندمین  بار خوندمش ؛

   از شباهت بیزارم ناهید ! شباهت ميان اين آواز و آن آواز ، اين کلام و آن کلام ، اين نگاه و آن نگاه ،‌ ديروز و امروز . از شباهت به تکرار می رسيم ؛ از تکرار به عادت ؛ از عادت به بيهودگی ؛ از بيهودگی به خستگی و نفرت ..... مدتها در اين باره انديشيده ام ناهید، تا به اينجا رسيده ام که نادلخواه ترين نقطه ممکن است .  




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:57 توسط ..:: داداشا ::..