حرفهاي زيادي هستند...كه هيچ وقت بر زبان آورده نمي شوند.....حرفهايي كه مانند يك دانه شن ...يك دانه شن ميان وجود يك صدف مي مانند و هيچ گاه به گوش مخاطبشان نمي رسند.....مانند ذكر يك محبت...محبتي كه هيچ گاه بيان نشد.... محبتي كه مانند يادگاري روي تنه درخت... هميشه مي ماند و مي ماند و از بين نمي رود.... يك زخم.... يك نشان....هميشه فاصله اي هست.... فاصله اي كه نمي گذارد ... ... نمي گذارد.....
شايد ... پيش از دير شدن...پيش از ...از بين رفتنمان.... نابود شدن چيزي در وجودمان.... بايد ...حرفهاي نگفته را زد.... گاهي براي تازه شدن دير مي شود.....
باران امروز را ...مي خواهم با تمام كساني كه دوستشان دارم...كساني كه هيچ گاه نديده ام....كساني كه شايد يادشان نيايد كه باران مي آيد....با استاد رياضي ام.... با رفتگر محلمان .... با تمام كساني كه دوستشان دارم و مي دانند ... با تمام كساني كه دوستشان دارم و نمي دانند ....
با همه....
با همه تقسيم كنم.....
وظيفه امروزم را .... نمي دانم چيست... نوشتن...و نوشتن از ابرهايي كه امروز در آسمانند و زخمهايي كه روي تنه درختها مي مانند..... خواندن درسم كه آخر هفته امتحان رياضي دارم....داد زدن راجع به جنين و رام ا... قدم زدن و چشيدن قطره قطره باران...... يا راه افتادن و اسلحه برداشتن...مثلا ... در جنوب لبنان و .....
نمي دانم.... دانسته هايم واقعا اندكند و آن چيزي كه مرا به نوشتن وا مي دارد دانستنم نيست....شوق رفتني است....كه .... باعث مي شود كه بنويسم...زنده بمانم.... دوست داشته باشم....
شوق...رفتن.....رفتن.....هميشه رفتن......همين.