تبليغاتX
آشیانه -
خودمونیا
گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست
گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند
وباز هم لبخند
و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟

دلم برای نگاهش دوباره لک زده است
وبی خیال که عمری به من کلک زده است
قمارعشق و این همه شکست تکراری
دوباره بی بی دل را حریف تک زده است
عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند
خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است
ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد
کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است
یکی دوبار صدا زد عبورکن شاعر
شعور در پس این کله ها کپک زده است

  شمع

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آنچنان آرام وبی صدابود که می شد به صحبتهایشان گوش داد.اولی:من"صلح"هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگهدارد.

من مطمئن هستم که خاموش می شوم .

ولحظه ی نگذشت که شعله اش کاهش یافت وخاموش شد،

دومی .گفت من :ایمان "هستم"وجود من ضروری نیست، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،

سخنش به پایان رسید  ونسیم ملایمی ورزید وآنرا خاموش کرد.

شمع سوم.باناراحتی گفت من"عشق هستم"من توان روشن ماندن را ندارم،مردم مرابه کناری نهاده اند،

واز اهمّیت آن بی خبرند، آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است ،

عشق بورزند، وزمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد وبا دیدن سه شمع خاموش گفت :چرا شما خاموش هستید ؟

شما باید همیشه روشن باشید وسپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحطه شمع چهارم گفت:نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم می تونم شمع های دیگر را بیفروزم،

من" امید هستم .بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم،

                               ( امید،ایمان،صلح،عشق)

کودک با چشممهای درخشان شمع امید را برداشت وبا آن شمع های دیگر را روشن کرد.

                    ( نورامید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون برود)

              




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:54 توسط ..:: داداشا ::..